چند روز گذشته بنا به دلایلی ناگزیر شدم تقریباً همه ی پست های قدیمی رو مرور کنم؛ توی این ریویوی اجباری خیلی چیزها برام روشن شد که لذتبخش بود.
اولینش این که اگه از هرجای دنیا در بمونم "روضه سرای" خوبی خواهم شد چون پست های غمگینم موفق تر بودن و این برای خودش یه نوع موفقیت حساب می شه در مملکتی که تعداد روزهای عزاداری سی چهل برابر تعداد روزهای عمر همه مونه!!!
دومین ویژگی و "حسن خوب!!!" این ماجرا یادآوری خاطراتی بود که به خاطر مسائل چهار ماه اخیر از یادم رفته بود و من فهمیدم که با همه ی قدرت حافظه م خیلی چیزها رو از خاطر برده بودم همونطور که خیلی چیزها رو در روزهای تنهاییم اینجا به یاد آوردم.
باری... امشب پسرخاله م بعد از کلی گشت و گذار در موم.بای و پو.نه (پو.نا) برگشته بود به حید.رآ.باد؛ بماند که چند شب پیش از پونا زنگ زد و به روش خاص خودش نشون داد که از برگشتن من به ایران اصلاً خوشحال نیست (و من نمی دونم چطور می شه دو تا آدم اینقدر با هم تفاوت داشته باشن حتی در روش بیان احساسشون) و من برای اولین بار دلم سوخت براش، که فهمیدم با رفتن من تنهاتر از اونی که تا امروز بوده خواهد شد. هرچند که این چهارماه هم اصولاً ما برای هم "کس و کاری" نبودیم؛ اما امشب بیشتر از اون شب سر زخم دلش باز شد و حرف هایی رو زد که من دوست نداشتم بشنوم.
راستش نمی دونم شما راجع به این برگشتن من چه تصوری رو دارید و حقیقتش رو بخواید نه برام مهمه (ببخشید که این حرف رو می زنم) و نه طرز فکر هیچ بنی بشری توی این دنیا می تونه این روزها منو از فکر برگشتن منصرف کنه اما بنا به همون دلایلی که اول مطلب ذکر کردم، یعنی برگشتن و مرور خاطرات گذشته ای که به خاطر مشغولیت فکری این دوران از خاطرم رفته بود، امشب خدا رو شکر کردم که این وبلاگ رو طی این مدت داشتم تا درد دل هام و شادی هام رو توش بنویسم؛ تا یک روزی اگر موقعیتی مثل امشب پسرخاله م به دستم آمد تا برای کسی که شرایط سه چهار سال پیش خودم رو داره خواستم سخنرانی کنم و تمام رفتارش رو به انتقاد بکشم، خاطراتی باشه که بهشون سر بزنم و یه دور مرورشون کنم و یادم بیاد اون شب های بی پایانی رو که تا خود سپیده ی صبح چشمام باز باز بود و به پنجره ی اتاق خیره می شدم به خاطر این که نیمه شب با صدای مادرم که اسمم رو نه یک بار و دو بار که بارها صدا کرده بود از خواب می پریدم و دیگه خواب به چشمام نمی اومد تا طرف های ساعت 10 یا یازده (هشت یا نه به وقت ایران) که ایمیلی بزنم و از صحت و سلامتشون باخبر بشم.
رئیس قبیله ی سرخ پوست ها گفت: خدایا! به من توانایی این رو بده که قبل از این که درباره ی راه رفتن کسی نظری بدم اندکی با کفش هاش راه برم!..
همین...
پی نوشت: قرار بود بین روزهای هفدهم تا نوزدهم ژانویه کبوتر کوچولوی ما به دنیا بیاد. شب هفدهم پای کامپیوتر بودم که صدای خش خش ممتد و خشنی رو پشت پنجره شنیدم؛ انگاری که کسی داره با پنجه هاش به دیوار می کشه. راستش اگه نیمه شب نبود و یه کم ترس برم نداشته بود شاید پنجره رو باز می کردم و همون موقع متوجه اتفاقی که داشت می افتاد می شدم؛ اما...
به هر تقدیر صبحش که برای گذاشتن سهمیه ی غذای روزانه ی پسرم رفتم با این صحنه مواجه شدم:

همونطوری که تصور می کردم تخم ها به خاطر افتادن روی سطح سیمانی از بین رفته بود و گویا نیمه شب پسرکم متوجه شده بود که جوجه ها دیگه زنده نیستن و لونه رو خراب کرده و رفته بود.
راستش دلم خیلی سوخت.. مطمئنم که این کوچولو برای بار اول داشت پدر می شد. چون تجربه ی لازم رو برای لونه ساختن نداشت.. این که دیدم خودش با دست خودش لونه رو خراب کرده و تخم ها رو شکسته بیشتر آزارم داد. نمی دونم این توی ذاتش هست یا یه عصبیت آنی بود بعد از هفده روز نشستن روی تخم ها؟ اما حتی برای من به عنوان یه ناظر، سخت بود دیدن این صحنه.
پی نوشت بعدی: این آقا سگه که می بینید دقیقاً مثل "بل" توی کارتون مشهور "بل و سباستین" درشت هیکل و به همون اندازه هم آروم و نازه. مدت هاست که هر روز می بینمش اما همیشه خوابیده. چند روز اخیر دلم خیلی می خواست ازش یه عکس بندازم که برای یادگار نگه دارم. باور کنید امروز ظهر که گوشیم رو روی دوربین آماده نگه داشته بودم که ببینمش و عکسش رو بندازم دیدم که این شکلی کنار نرده ایستاده – برای اولین بار طی این چهار ماه – و خیره شده به من. عکسش رو گرفتم در حالی که بسی ی ی دلم می خواست برم روی سرش دست بکشم اما راستش خیلی خیلی درشت هیکله! یه کم ازش ترسیدم....

پی نوشت بعدتری: امشب توی یه عتیقه فروشی هندی اینو دیدم.
من ازش یه عکس گرفتم و عوضش مجبور شدم دو ساعت برای آقای فروشنده توضیح بدم که اصولاً این عکس از کیه و چرا من ازش عکس انداختم؟ و خیلی جالبه که اون تاریخ ایران رو – منظورم تاریخ بعد از انقلاب هست - خیلی خوب می دونست اما اسم این بنده ی خدا رو نمی دونست. یعنی اصولاً نمی دونست کی هست؟!