یکشنبه 23 خرداد 1395 @ 03:22

حبیب خواننده با سابقه و پیشکسوت موسیقی پاپ درگذشت


روز گذشته حبیب خواننده قدیمی کشورمان بخاطر عرضه قلبی درگذشت

صدای حبیب برای همه زیبا و دوست داتنی بود حبیب صدایی بسیار صاف و بدون خش داشت  شاید ترانه " مادر " حبیب بیشتر برای عموم  مردم کشورمان تداعی کننده صدای ماندگار حبیب باشد

مادر!!!

مادر خوب و قشنگم

صدای تو گوش من می پیچه

مادر !!1 مادر!!!

هنوزم تو دلم، یاد تو جوونه

لالایی های تو توگوشم میخونه

حالا نوبت توست توبحواب امیدم

مادر!!!


روز گذشته حبیب خواننده خوب و محبوب کشورمان بخاطر ایست قلبی دیده بر نقاب خاک کشید و چشم از دنیا فروبست پیکر او در زادگاهش در روستایی در نزدیکی رامسر و با حضور خانواده اش به خاک سپرده شد.


گفته ی شود حبیب، شش سال اخر عمر را در کشورمان به دنبال دریافت مجوز برگزاری کنسرت در استادیوم آزادی بوده که متاسفانه این اتفاق هرگز رخ نداد.

یادش گرامی

یکشنبه 23 خرداد 1395 @ 02:50

حرفهایی هست برای گفتن... 

که اگر گوشی نبود، نمی نمود؛ 

و حرفهایی هست برای نگفتن... 

که سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند؛ 

 و سرمایه ماورایی هر کس، 

به اندازه حرفهایی ست که برای "نگفتن" دارد... 

.................... 

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن، 

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی؛ 

که باید دفتر را پاره کنم، 

و جلدش را به صا حبش پس دهم، 

و خود به کلبه بی درو پنجره بخزم، 

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت......   

 

کتاب من... 

چه افکار بزرگی توی سر ما آدم هاست! اما چه قدرموقع نوشتن کوچک می شوند. 

کلمات حقیرند از برای تصویرگری شگفتی های ذهن! 

به راستی تکلیف چیست با این نارسایی کلمه!؟..... 

.... 

اما نه! 

که قصور از کلمه نیست؛ 

که: "هوای *حرف*  یک شاعر می تواند عبور دهد آدم را از کوچه باغ های حکایات"... 

... 

که: کلمه قدرتمند است، که: در آغاز زمان، کلمه بود و کلمه بر زبان خداوند بود، و کلمه "بباش" بود، یعنی موجود شو. و... و گفت "بباش" و از آن پس همه چیز موجود شد..."! 

قدرت کلام را نمی توانم از نظر دور بدارم، و قصورم را بر گردن این 32 حرف بی زبان بگذارم، این پریشانی ذهن من است که اجازه نمی دهد احساسم به کلام تبدیل شود و افکارم که در پندارم آنقدر بزرگند، روی صفحه کاغذ و بر زبانم اینقدر حقیر جلوه کنند.

دوستی گفت: تو فکر می کنی "شاملو" و "مصدق" و "صالحی" و ... چطور فکر می کردند؟

فکر می کنم تنها تفاوت ما انسان های معمولی با آنها این است که آنها از قدرت و موهبت کلمه خیلی بیش از ما استفاده کرده اند. تبدیل رشته های فکر به کلام، مثل تبدیل کلام است به موسیقی... چطور یک آهنگ، بدون هیچ حرفی، تمام حرف هایی را که سازنده اش در نظر داشته، بیان می کند!؟...

***

کلمه... کلمه... کلمه...

***

گاهی اوقات، ذهنم آنقدر شلوغ می شود که احساس می کنم نیازمند یک "سوپاپ اطمینان" هستم! گاهی آرزو می کنم که ای کاش دنیا،  دنیای "هری پاتر" بود! چوب جادوگری را به شقیقه می چسباندم و افکار و خاطرات مزاحم را از ذهنم بیرون می آوردم... راستی زندگی به شیوه "هری پاتر" هم موهبتی است!

ذهنم شلوغ و به هم ریخته است... گفته استادم را به یاد می آورم که گفت اگر فقط دریافت کنی و نخواهی انتقال بدهی، منفجر می شوی. حس می کنم همینطور شده ام. از هرجایی و هر کسی، فقط و فقط شنیده ام. همیشه سعی کرده ام شنونده خوبی باشم. کتاب خوانده ام، مقاله خوانده ام، به صحبت ها، طرز فکر ها، دیدگاه ها و نظرات دیگران با نظر احترام اندیشیده ام. اما الان حس می کنم یک گلوله کامواهای رنگ در رنگ از چند جنس مختلف در ذهنم به هم تنیده شده، یکی زرد و درخشان، یکی خاکستری، آن یکی آبی روشن و دیگری قهوه ای سوخته، یک گوشه حتی کاموایی است که چند رگه ی زری دارد. اما از هیچ کدام نمی توانم درست استفاده کنم. چون آنچنان در هم گوریده اند که یارای تفکیک آنها را ندارم، تازه اگر هم جدا شوند از هر کدام آنقدر ندارم که حتی بتوانم برای خودم یک جفت دستکش ببافم!

چگونه این ذهن پریشان را با کلمه توصیف کنم؟

حرف ها رقص کنان و چرخ زنان به کلمات تبدیل می شوند و کلمات... بی هیچ معنای مرتبطی ذهن آشفته ام را پر کرده اند...

یک رشته از کلاف را بیرون می کشم... آبی آسمانی:

_می گویند "اصل" چیزی است که یا باید آن را قبول کرد و یا نفی. نمی شود وجود یک اصل را قبول نداشته باشی و بعد سعی کنی از فرع، به آن اصل برسی. حقیقت این است که این، وجود اصل است که دلیل منطقی وجود فرع مربوط به آن است.

"آرزو مکن که خدا را جز در همه جا، در جایی دیگر بیابی. هر آفریده ای نشانه خداوند است ...

اما هیچ آفریده ای نشان دهنده او نیست". 

خدا، اصل است. وجود خدا را یا باید قبول کنی و یا رد. هرگز نمی توانی به کسی که اصل وجود خدا را قبول ندارد، با بیان ادله و نشانه های مخلوقاتش بقبولانی که خدا وجود دارد.

تصور شخص من این است که همه ما انسان ها اصل وجود خدا را برای خودمان حل کرده ایم. حتی یک لادین هم، این نظم و هماهنگی موجود در کیهان را برای خودش به نحوی توجیه کرده است. اما از دیدگاه من نمی شود خدا را نفی کرد. کدام یک از ما، لحظه هایی به هولناکی یک کابوس بی پایان را در زندگی تجربه نکرده است؟ عبور از این لحظه های بی انتها، فقط مرهون حمایت دست های ناپیدای اوست. از دست دادن یک عزیز، تجربه یک سانحه ی سخت، رفتن تا عمق سیاه چاله های دنیای شیطانی و بازگشتن... اینها معجزه اند. که از نظر من، نباید منتظر یک اتفاق غیرمنتظره بود. برای درک خدا، یک نگاه به ماه آسمان کافی ست.

و اما هر انسانی که مومن به خداست، خدا را به شکلی متفاوت از دیگران می بیند. مگر نه آن که خداوند، انسان را از گل پست آفرید و سپس از روح خود در بدن او دمید، هر انسانی خدای کوچکی است بر روی زمین. خدای کوچک درون قلب توست که سرنوشت تو را رقم می زند. خدای درون تو چه شکلی است؟ شاید تو با او بیگانه ای؟ اما او وجود دارد.

اعتقاد راسخ من این است که شیطان هم در درون خود توست. قدیم ها مادرم می گفت: شیطان در گوشت می خواند. اما من حس می کنم این خود منم که سیستم عامل شیطانی را upload می کنم یا رحمانی... خدا و شیطانم را من، خودم، با ذهن خودم شکل می دهم!

خدای درون من، همان شکلی است که من او را ساخته ام. خردسال که بودم، خدا برای من چیزی بود شبیه مجسمه ی معروف زئوس که یکی از عجایب هفتگانه دنیای قدیم بود، مردی با هیبتی چندین برابر یک انسان که بر تخت بزرگی تکیه کرده و عصای بلندی را در دست دارد. می گوید: باش! و موجود می شود...

امروز دیگر خدایم را نمی توانم توصیف کنم، چون از آن قدرت کلام که شایسته توصیف اوست بی بهره ام. خدا در خیال کلمات من نمی گنجد. کلمات من کوچکند...

خدای من، عجیب مهربان است! ما با هم دوستیم. گاهی شب ها توی آغوشش به خواب می روم. مثل یک نوزاد چند ماهه. گاهی روی شانه هایش اشک می ریزم... و گاهی با حضورش بلند بلند می خندم!

جایی از مولای متقیان روایت خواندم که: خدایا! من تو را به خاطر بیم از کیفرت یا طمع در بهشتت پرستش نمی کنم. تو را از آن جهت می پرستم که سزاوار این پرستش یافته ام!

دوست داشتن خدای من خیلی ساده است، بی هیچ توقعی دوست دارد و بی هیچ توقعی دوست داشته می شود. وقتی دوستش داری، اصلاً حسادت معنایی ندارد. خدای من آنقدر بزرگ است که توی دلش برای همه خلایق جا دارد... برای همه مردم دنیا! حتی بیشتر از آن... برای همین است که دوست داشتنش خیلی آسان است! هیچ شرط و اما و اگری هم برای دوست داشتنش نمی گذارد! خدای من، همیشه هست! هروقت که صدایش کنم، دستش را به طرفم دراز می کند و مرا به سوی خود می خواند...

خدای من، به من اجازه می دهد همه را دوست بدارم. فقط در ازل عهدی باهم بسته ایم: که همیشه 51% هوش و حواس و فکر و احساس من از آن او باشد و 49% برای خودم. می توانم این 49% را به هر کسی و هرچیزی بدهم... اما فقط همین درصد! نه بیشتر! به پاس زندگی که به من ارزانی داشته، به عوض جسم و جان بی نقص و بی عیبی که در اختیارم قرار داده، به عوض همه ی آن چیزهایی که رایگان دراختیارم گذاشته، فقط و فقط 2% بیشتر از احساس و وجود و قلب من را می خواهد...

"تنها دو چیز است که خداوند نمی تواند به ما بدهد و این ماییم که باید آنها را به او بدهیم:

بندگی و وابستگی.

خدا بی نیاز است. نیاز خودت را به او بده..."

خداوند می فرماید:

"گنج نهفته ای بودم و می خواستم شناخته شوم، بنابراین دنیا را خلق کردم!!!....."

گنج نهفته ی من، لایزال است. وجودش چنان سرشار از معنویات و حتی مادیات است که تمام شدن برایش معنا و مفهوم ندارد...

درست است که این روزها پای صحبت هرکسی بنشینی از "روزگار" گله می کند، اما این عادت ما آدم ها شده که تقصیر همه چیز را به گردن "روزگار" بیچاره بیندازیم و تازه اگر یک روز دردی هم نداشته باشیم برای خالی نبودن عریضه یک چند تا "لیچار" ناقابل به "روزگار" تحویل بدهیم که یک وقت نکند پررو شود و فکر کند خیلی خوش به حالش شده!..

حقیقت این است که ما آدم ها دیدمان خیلی ناقص و محدود است، ما مثل ماهی تنگ بلوریم. اگر زبان ماهی ها را می فهمیدیم، این ماهی ها را اگر پنجاه سال قسم بدهی که بابا جان! چیزهایی غیر از این فضای نیم وجبی تنگ بلور شما هم وجود دارد، عمرأ باور نمی کنند! اگر ماهی را ببری به برکه بیندازی، تازه آن موقع باورش می شود که ممکن است یک فضای یک ذره بزرگ تر هم توی دنیا باشد، ولی این بار دیگر باید آسمان را به زمین بیاوری تا باور کند دریاچه ای هم هست و اگر ببری بیندازی توی دریاچه، حالا اقیانوس را چطور می خواهی برایش توصیف کنی، این دیگر مشکل خودت است!

مشکل بتوان باور کرد که دنیا، همین چهار دیوار دور و بر ما نیست. یک جایی مطلب جالبی خواندم، نوشته بود: ما آدم ها موجودات بسیار غریبی هستیم. اگر به یک نفر بگویید در کهکشان خداوند 10 میلیارد و پانصد و نود و هشت میلیون و دویست و بیست و چهار هزار و نود و نه تا سیاره و ستاره هست، خیلی راحت حرف شما را قبول می کند؛ اما اگر روی یک نیمکت چوبی پارک کاغذی نوشته شده باشد که: تازه رنگ شده، رنگی نشوید! حتماً باید با انگشت به نیمکت بکشد تا مطمئن شود!!!!!!

به نظر من دلیلش این است که آن 10 میلیارد و خرده ای سیاره و ستاره که توی زندگی من و آن آدمی که انگشتش را روی نیمکت می کشد، به ظاهر تأثیر چشمگیری ندارد؛ اما خوب نیمکت رنگی، لباسم را خراب می کند! پس لزوماً آن تعداد ستاره و سیاره را هم باور نکرده ام! فقط گفته ام: خوب! اینطور باشد... به من چه!

ما آدم ها لزوماً آن چیزی را باور می کنیم که دلمان می خواهد باور کنیم و برای همین است که می گویم خدای هر کدام از ما به همان شکلی است که ما او را برای خودمان در ذهنمان تصویر کرده ایم.

هر کدام از ما آدم ها، خدا را به همان شکلی می پرستد که برایش قابل قبول تر و راحت تر است. سوای بحث دین و مذهب، رابطه هر شخص با خدا، یک رابطه خاص و منحصر به فرد است.

برای من، خدا یک اصل غیرقابل امتناع است، من وجودش را از کودکی باور کردم. مثل همین آسمان که از کودکی برایم گفته اند: هر چند سال هم که عمر کنی، به ته آسمان نمی رسی! خب من باور کردم، اما فقط یک شب معنی حقیقی این حرف را فهمیدم. شبی که توی یکی از روستاهای بالای جنگل های سیاه کل، برق رفته بود و آسمان مثل یک تکه مخمل اکلیل پاشی شده بالای سرم بود. یک لحظه به عمق جمله ای که سالها شنیده بودم و هرگز درباره اش فکر نکرده بودم، پی بردم. برای چند لحظه در عمق سیاهی شب گم شدم، حس کردم در سیاهی قیرگونه ی آن شب سرد شناور شده ام، هرچه پیش می روم به انتها نمی رسم... و آنوقت به شدت ترسیدم... از حقارت اندام و فکرم در برابر بی انتهایی آسمان... آسمانی که هر روز می دیدم و هرگز نمی دیدم. از آن شب نگاه من به آسمان کاملاً عوض شد. حتی در روشنایی روز تهران دودآلود هم، عمق بی انتهایش را می بینم.

کدام یک از ما، خدا را واقعاً به چشم دل دیده است. نه! منطقی و راست و حسینی، نیاز به چشم دل نیست. حتی چشم سر هم خدا را به راحتی می بیند. اما ما چشم سرمان را به سطحی دیدن عادت داده ایم! این بار وقتی باران آمد، یک کمی بیشتر دقت کنیم! خدا زیر شرشر باران، مرئی می شود!

بچه که بودم، هروقت مستحق یک تشویق می شدم، یا برای روز تولدم، مامان من را به یک کتابفروشی بزرگ می برد تا هر کتابی که دوست دارم بردارم. بهترین هدیه آن روزهای من، کتاب بود. هنوز هم تنها فروشگاه هایی که ساعت ها می ایستم و ویترینش را کنکاش می کنم و اصلاً هم خسته نمی شوم کتابفروشی ها هستند. یادم می آید یک روز کتاب "شازده کوچولو" را برداشتم. آن موقع ها کارتونی از تلویزیون پخش می شد به نام "مسافر کوچولو" که من خیلی دوست داشتم و چون حس کردم این کتاب با آن کارتون مربوط است، مشتاقانه آن را به خانه آوردم و شروع کردم... سال ها گذشت، تنها چیزی که از آن داستان در حافظه من مانده بود، حکایت فیل در شکم مار بوآ بود. دیگر هیچ چیز از آن داستان نفهمیدم... راستش این است که خیلی هم از داستانش خوشم نیامد.

چند مدت پیش، در فیلمی یکی از بازیگران یک قسمت از کتاب را خواند:

"آدم ها عادت دارند همه چیز را حاضر و آماده از فروشگاه بخرند. اما چون در هیچ فروشگاهی "دوست" نمی فروشند، آدم ها مانده اند بی دوست! تو اگر دوست می خواهی بیا و مرا اهلی کن!

پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

گفت: یعنی ایجاد علاقه کردن...."

کتاب کودکی ام را نمی دانم توی کدام جابجایی و اسباب کشی گم کرده ام. مجبور شدم دوباره کتاب را تهیه کنم... اما این بار، دنیای متفاوتی را تجربه کردم که هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم در یک کتاب به ظاهر کودکانه و سرجمع نود و اندی صفحه ای، پیدا کنم...

مثلاْ آن قسمت که روباه به شهریار کوچولو می گوید: گل سرخ تو، در تمام کهکشان بی همتاست. چون تنها گل سرخی است که تو به آن آب دادی، نهال های باآوباب اطرافش را درآورده ای، دورش حصار کشیده ای، حباب شیشه ای رویش گذاشته ای که گوسفندها برگ هایش را نخورند! هیچ گل سرخی در دنیا، گل سرخ تو نمی شود! تو به رشد و ادامه زندگی او کمک کرده ای، پس در قبال او مسوولی...

می گویند: "هر آدمی، یک کتاب است. آدم ها کتاب ها را می خوانند، اما به محض آن که موضوع کتاب دستگیرشان شد، دیگر آن کتاب برایشان ارزشی ندارد. پس نگذار کسی کتاب وجودت را تندتند ورق بزند، چون خیلی زود برایش جذابیتت را از دست می دهی و می رود دنبال یک "کتاب" جدید!!!!"

به این قضیه فکر می کنم که آیا واقعاً ما از هر کتابی آنچه را که باید بفهمیم، فهمیده ایم و آن را بسته ایم؟ من "شازده کوچولو" را یک بار در هفت یا هشت سالگی خواندم و یک بار، حالا در سن سی و دو سالگی! ممکن است اگر ده سال دیگر هم یک بار بخوانم رمزهایی را کشف کنم که تا به امروز حتی به ذهنم خطور نکرده!

هر آدمی یک کتاب است، اما هر کتابی را نباید یک بار خواند و سرسری گذشت. آدمی که ساعت هایی را با او صرف کردی، برای تو در تمام کهکشان بی همتاست! تو در قبالش مسوولی... پس بیخود بهانه نیاور که راه ما دور و خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست! نه! تو در قبال دوستانت، خانواده ات، عزیزانت و حتی در قبال آدم های کوچه و بازار مسوولی... جبران خلیل می گوید: هیچ برگی از شاخه جدا نمی شود که در سرنوشت تمام مردم دنیا بی تأثیر باشد!

چطور ممکن است انسان، شاهکار خلقت را بشود با یک بار تورق شناخت؟!

چطور می شود خالق این شاهکار بی بدیل را به همین آسانی شناخت و درباره اش صحبت کرد؟....

امروز بیشتر به خودم، خدای خودم، دوستانم، اطرافیانم، حتی همین خانواده ی همیشه در دسترسم اندیشیدم. واقعاً از خدای خودم چه چیزی می دانم؟ زئوس دوران کودکی ام یا خدای ودیعه گذاشته شده ی درونم؟ از خودم چه می دانم؟ من کی هستم؟ کودک نق نقوی بهانه گیر لحظات دلتنگی؟ دختر نوجوان شیطان لحظات شادی و نشاط؟ یک زن در آستانه ی بلوغ کامل؟ یک مادر بد اخم و سخت گیر در هنگام مواجهه با کسانی که فقط یک ذره از من کمتر تجربه دارند؟.... از خانواده ام چه می دانم؟ از دوستانم؟ از اطرافیانم؟...

نه... هیچ نمی دانیم! خدای درونمان را گم کرده ایم! لای این روزمره گی ها، که نه! به قول استاد: روز "مرگ"ی ها!

خدا را پشت این توده ی دود سیاه آسمان رها کرده ایم. برای همین دیگر حضورش را نه در ستاره های چشمک زن آسمان می بینیم، نه در شکفتن شکوفه های سیب بهاری، نه در ماه نقره فام بالای سر و نه در لانه سازی مورچه ها در زیر زمین!

اما به این راه دور و آن همه دقت هم نیازی نیست...  به خودت نگاهی بینداز! خداوند خیلی از صفاتش را در وجود من و تو به ودیعه گذاشته است! تا به حال خلیفه خدا بودنت را بر روی زمین اثبات کرده ای؟ همین حالا، دست به کاری بزن که می دانی قدرتش را داری... خدای درونت به کمکت می آید! خدا در درون خود توست!

 

به دریا که می اندیشم

بهانه ای برای جاری شدن پیدا می کنم

باید بروم

تا دریا راهی نیست

اما...

تا دریا شدن

راه بسیار است.

 

خدایا!

بادهای نا آرامت را بر من فروفرست..

برگهای پاییزت روحم را فرو پوشانده اند؛
خداوندا!

باران هایت را بر من فرو فرست..

گردهای پاییزی ات روحم را فرو پوشانده اند؛
ای خدای شادی!

که روزهای آرام آفتابیت را دوست داشتم،

که روزهای آرام آفتابیت را دوست دارم،

خدایا!

در دنیا مرا یاد تو بس،

و در عقبی مرا دیدار تو بس!
خدایا! مرا آن ده که مرا آن به........... 

 

پی نوشت: ببخشید که متن طولانی بود، اما جایی برای کوتاه شدن نداشت. 

پی نوشت بعدی: جمله هایی که با رنگ متفاوت گذاشته شدند از من نبودند، چیزهایی بودند که از این طرف و آن طرف خواندم. 

پی نوشت بعدتری: چیه؟ به من نمی آد جدی باشم؟؟؟؟ 

پی نوشت بعدتر از اون یکی بعدتری: اون عکس رو از یه بید گرفتم که به نظرم نمونه کامل زیبایی بود، اندازه و رنگش رو نگاه کنید.... خارق العاده ست به خدا!!

پی نوشت آخری: یه لطف کنید همه تون برای من دعا کنید، خیلی محتاجم به دعا! باور کنید این جدی جدیه.....

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387 ساعت 11:01 AM توسط ترنج بانو | 17 نظر

من از کتلت متنفرم!

چرا؟

راستش اوایل خیلی هم دوست داشتم. اما الان یه دلیل بی نهایت منطقی دارم برای نفرت از این غذای کاملا ایرانی...

چرا می گم ایرانی؟ چون به نظر من فقط یرانی ها هستیم که در غذا پختن حتما "مازوخیسم" را با تمام جوانبش رعایت می کنیم. فکر کن! گوشت به اون خوشمزگی رو بر می داریم، چهار ساعت صدای انکرالاصوات چرخ گوشت رو تحمل می کنیم تا له و لورده ش کنیم؛ یک ساعت سیب زمینی رو می گذاریم آب پز شه؛ اونوقت می شنیم پوستش رو می کنیم، رنده می نماییم باضافه یک پیاز که اشک چشممون رو به یاد تمام بدهکاری های عمرمون جاری می کنه و با گوشت کذایی قاطی می فرماییم و بهش چندتاد دانه تخم مرغ دونه ای خداتومان اضافه می کنیم، به اضافه هوار کیلو ادویه و نمک، از اینجا به بعدش که دیگه رسما می ریم تو مایه مازوخ!!! یک عدد ماهی تابه را تا بیخ گلو پر از روغن سرخ کردنی می فرماییم و اون طرف هم یک عدد سینی را پر از یک ماده عجیب به نام آرد سوخاری! بعد هی اون سیب زمینی پلاس گوشت پلاس پیاز پلاس کلللی ادویه و نمک را که حسابی ورزانده ایم توی این آرد سوخاری می غلطانیم و با دست می صافانیم و شلپی می ندازیم توی اون حمام روغن!! (گفتم شلپ یاد یه جوک افتادم باید حتما بگم وگرنه دق مرگ می شم و گواتر می گیرم چون توی گلوم گیر می کنه! به برادرای یوسف می گن وقتی یوسف رو توی چاه می انداختین چیزی هم گفت؟ می گن آره! گفت شلپ!!! – آخیش راحت شدم!!!-)

بر گردیدم سر آموزش کتلت سازی خودمان...

خلاصه پس از آن شلپ یه مرتبه جیزززززز.......... هر آنچه روغن درون آن ماهی تابه محترم می باشد به صورتی کاملا آهنگین و تیریپ خفنی می پاشه به سرتاپای دستها و چشمها و ایضا کلللل هیکل مبارک!!

حدود یک ساعت و نیم این عمل سرتاپا مازوخیستی ادامه پیدا می کند و بعد... (این بعدش منو دق مرگ کرده!!!) خانواده محترم می آن می شینن سر سفره و در عرض فقط (تاکید می کنم فقط!!!!) یک ربع ساعت تمام زحمت دو ساعته جنابعالی وارد معده مبارکشان می شود و تمام....... البته که نوش جانشان!!! مگه ما گفتیم دور از جون شما که می شنوید خدای ناکرده کوفتشان؟؟؟؟؟؟؟ ما اصلا روی این قسمت مشکلی نداریم! مشکل ما سر این قضیه هست که مادر محترم بنده، در سخت ترین شرایط آب و هوایی، در سخت ترین روزهای زندگی، هنگامی که فوج فوج مهمان بر سر مبارک ریخته، هنگامی که مثلا جنابعالی تمام اسباب و اثاثیه خونه رو ریختی کف هال و داری رفت و روی شب عید رو انجام می دی، وقتی که می خوای بری مسافرت و همه هم و غمت اینه که چی بردارم و چی برندارم، با کمال خونسردی یه بسته گوشت چرخ شده از فریزر می ذاره بیرون و یه مقدار سیب زمینی هم می ذاره روی اجاق برای آب پزیدن، روی تخته یادداشت آشپزخونه هم می نویسه: امشب کتلت!!! و خودش هم می ره پای سجاده برای خوندن نماز!!!؟؟؟؟...

به همین سادگی....................

اتفاقی که در این زمان می افته اینه که مامان که از رده خارج شده چون سر سجاده ست و تازه اگه هم نباشه، با اون درد زانو نمی شه ازش توقع داشت یک ساعت و نیم پای اجاق گاز بایسته. آبجی جونم هم که طفلک صبح ساعت 6 از خونه می ره بیرون و 8 شب برمی گرده از خونه سایپا اینا با اون مینیاتورشون که آخرش هم من درست ندیدم چه شکلیه؟؟؟؟؟؟ (نامردا!!!!) و نامردیه اگه وقتی از راه می رسه ازش بخوای کتلتا رو سرخ کنه...

خب کی موند این وسط؟؟؟ 

اگه گفتین؟؟؟ 

آفرین! ترنج بانوی خودمون.. می شناسیدش که؟؟

در نوع خودش فردینیه!

این قضیه که نوشتم بدون اغراق در گفتن شرایط و حقایق، تقریبا هفته ای یک بار در خونه ما اتفاق می افته.. و این قضیه دو تا پیامد داشته: اول این که باعث شده پوست دست من شباهت عجیبی پیدا کنه با 101 سگ خالدار به واسطه سوختن مکرر به وسیله روغن و دوم نفرت عجیب من از کتلت! حتی وقتی از پشت دیوار یه خونه رد می شم و بوی کتلت می شنوم احساس می کنم که یک عدد کوزت توی اون خونه در حال سرخ کردن کتلته.. و این برام شده عذاب...

همین دیشب! همین دیشب این قضیه دوباره تکرار شد.. مامان و برادرم امروز صبح عازم شیراز بودن، دیروز عصر دیدم که مامان دوباره مراحل اولیه کتلت رو یک به یک طی کرده و بعدم خیلی خونسرد می گه می خوام یه مقدارشو بذارم برای توی جاده، غذاهای بین راهی نخوریم! خودم سرخ می کنم.. تو نمی خواد بهش دست بزنی!

و آخر الامر چی شد؟

مامان = نماز، آبجی = خسته، ترنج = کوزت!

همینه دیگه...

من از کتلت متنفرممممممممم...................