موسیو گلابی عزیز ما را رسماً دعوت فرمودند به یک فقره بازی در وبلاگ که چون نمی دانستم این بازی از نوع بی نامو سی و اینجور چیزها حساب می شود یا نه یک 24 ساعتی به خودمان وقتی دادیم و جوانب کار را سنجیدیم و بعدش به این نتیجه رسیدیم که بازی حتی با یک آدمی مثل موسیو گلابی هم از آن سوی خطوط ADSL احتمالاً خطری ندارد، هرچند هنوز هم مطمئن نیستم!
اما من چون دختر خیلی شجاعی هستم (گفته بودم که خواهر گمشده پسر شجاع من هستم؟؟؟؟) بر ترس خود غالب خواهم شد و تن به این بازی مشکوک خواهم داد:
و اما سوال:
فکر کنین اگه همین الآن (خدای نکرده) بفهمین که بیمارین و بنا بر علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارین، در این مدت کوتاه سه کار مهمی که حتماً انجام میدین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط میشه، نه دعا و عبادت و طلب حلالیت؛ چون به هر حال هر انسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال میره!)
خب، خب، خب...
قضیه از معنویات بیرون میاد و یک راست می ریم سراغ مادیات و به همین دلیل منطقی، من خیلی راغب تر هستم که در این بازی شرکت کنم! نیست که خیلی آدم مایه داری هستم!!! فکر می کنم باید همین الان تکلیف مایملک غیرقابل شمارشم رو روشن کنم تا بعد از رفتنم مبادا وراث به جون هم بیفتن..
فکر می کنم توی یه شرایط این چنینی اولین چیزی که به ذهن من می رسه به عنوان یک آدم دیوانه، اینه که بشینم و یه دو سه روز از این فرصت 90 روزه رو اختصاص بدم به اشک ریختن برای خانواده م که وقتی من بمیرم چه بلایی بر سرشون نازل می شه!!! (قبلا هم یه بار این کار رو کردم.. یعنی برای خونواده م بعد از مرگ خودم گریه کردم!!!!) اما یه چند روزی که بگذره به این نتیجه خواهم رسید که این شتریه که دیر یا زود در خونه مون می خوابید و چقدر هم که من عاشق لب و لوچه آویزون شتر هستم مخصوصا شتر دو کوهانه!!! (جدی گفتما....) و خونواده م هم احتمالا نه تنها بلایی سرشون نازل نمی شه که از اون شور اولیه که بیفتن تازه به این نتیجه می رسن که کاشکی شخصاً خیلی پیشتر از این برای از میان برداشتن این مانع عظیم در راه خوشبختی و سعادتمندی اقدام کرده بودن و خلاصه....
این می شه که من می رم سراغ این سه تا کار:
1- از اونجایی که بزرگ ترین آرزوی عمرم این بوده که حداقل یه مدتی مستقل زندگی کنم، دست جوجه پنبه ایم رو می گیرم، باکش رو پر از بنزین می کنم و راه می افتم به سمت شمال، توی راه به هر موجود مذکری که ببینم (از همین دم در خونه مون) چراغ و چشمک می زنم و اگه خوشگل هم بود احتمال بسیار زیاد شماره موبایلم رو که در تیراژ بالا تکثیر کردم براش پرت می کنم تو ماشینش... اگه هم ماشین نداشت سوارش می کنم و اول دو تا ماچ آبدار از لپاش بر می دارم (البته جان ترنج آقایون ریشاشون رو بزنن، چون هیچ حسی بدتر از ماچ کردن یه لپ تیغ تیغی نیست!) و تا مقصد می رسونمشون و.. نه دیگه! نمی رم تو چایی هم بخورم. کار دارما... می خوام برم شمال مثلاً خیر سرم!!! خلاصه می رم و تو جاده هم همینجور چراغ و چشمک و شماره تلفن و.. تا برسم به.... به.... آهان! میرم محمود آباد! اونجا رو دوست دارم.. اونوقت یه خونه ای، اتاقکی، چیزی در نزدیک ترین فاصله به دریا اجاره می کنم و یک هفته ای رو فقط می شینم کنار دریا و پاهامو توی آب می ذارم و به اون دور دورا نگاه می کنم تا... پاهام نم بکشه!!!! این یک کار رو انجام می دم چون در طول عمرم همیشه با اکراه مجبور شدم از دریا چشم بردارم و برم دنبال کارام.. ولی اون موقع دیگه کار مهمی ندارم!
بعد از یه هفته، برمی گردم به سمت جنوب. می رم شیراز! توی راه، قبل از رسیدن به مرودشت، فرمونو می پیچم به سمت تخت جمشید. می رم یک روز کامل بین اون سنگ های قدیمی و بزرگ فقط راه می رم.. یه دوست هم اون بار آخری اونجا پیدا کردم به نام آقای "محمدعلی مصلانژاد"، حتماً سعی می کنم پیداش کنم و بخوام هرچیزی رو که اون بار برام نتونست بگه این دفعه بگه.. می خوام درباره تخت جمشید هرچی رو که ممکنه بدونم. (بابا می گم "دوست"، فکر بد نکنیدا.. راهنمای تخت جمشید بود و خیلی خیلی خیلی پرمعلومات.. من از دانسته هاش لذت بردم و به نظر من آدمی که به معلوماتم چیزی اضافه کنه دوست خیلی خوب منه!). بازدیدم از تخت جمشید که تموم بشه می رم پاسارگاد، نقش رستم و هر مکان تاریخی که اون حوالی هست.

بعد راه می افتم به سمت خود شهر شیراز... به دروازه قرآن که رسیدم پیاده می شم و خاک شهرم رو می بوسم. از اونجا مستقیماً می رم حافظیه، بعدش سعدیه، بعدش باغ ارم، نارنجستان، عفیف آباد.. هرجایی که به ذهنم برسه. بعدش به "علی" زنگ می زنم... هرچند اون هیچ وقت حاضر نشد حتی وقتی شیراز بودم به خاطر من یه روز از کارش مرخصی بگیره (این برام شده دق!!!!) و بعد از اومدنم به تهران هم به دیدنم نیومد تا روزی که همه چی تموم شد، اما من دوست دارم قبل از مردنم یه بار ببینمش. فکر کنم وقتی بمیرم دلم براش خیلی تنگ خواهد شد. بهش می گم بیاد تا باهم یه بار دیگه توی بولوار چمران قدم بزنیم. بریم بشینیم توی میدون کشتی (به قول خودش) و یه قلیون برازجونی باحال برام درست کنه و با هم بکشیم. ساعت ها با هم بشینیم و تعریفای خوب خوب کنیم و بخندیم، بخندیم و فکر نکنیم که این ساعت ها تموم شدنی هستن...

یه چند روزی اونجا می مونم. می خوام خیلی ها رو ببینم... شاید همه فامیل رو! خیلی ها هستن که می دونم بعد از مردنم دلم براشون تنگ می شه، از جمله خواهرم که بوشهر زندگی می کنه و بچه هاش. برادرم که ساکن شیرازه و دختر کوچولوش.. و بیشتر از همه برای داداش عزیز و دوست داشتنیم که به فاصله یه قاره بزرگ ازم دوره.. اما متاسفانه فکر نمی کنم بتونم به اون سر بزنم... و چون نمی خوام آزرده ش کنم بهش نخواهم گفت که فرصت چندانی ندارم، فقط تا جایی که ممکن باشه هر روز باهاش ویدئو چت می کنم...
2- بعد از حدود یک ماه، بر می گردم تهران. می رم جوجه پنبه ای رو می زنم به نام آبجی.. یه وکالت محضری هم می گیرم براش تا بعد از مرگ من اختیار تمام چیزایی که از من می مونه رو داشته باشه.. و توی وصیت نامه م هم ذکر می کنم که کسی رو غیر از اون برای حتی دست زدن به نوشته هایی که از من باقی مونده محرم نمی دونم!!!
3- دست آخر بلند می شم می رم توی یه موسسه خیریه داوطلبانه خدمت می کنم. مثلا شاید کهریزک، البته اگه بهم اجازه بدن "شیرخوارگاه آمنه" رو ترجیح می دم. چون همه عمر حسرت داشتن یه کوچولو به دلم بوده، می خوام این مدت کوتاه باقی مانده از عمرم رو فکر کنم اون همه بچه فقط و فقط مال من هستن! و تا روزی که بمیرم توی اون موسسه خیریه می مونم.. نه بخاطر ثوابش. به خاطر گرفتن آرامش.... می خوام توی آرامش کامل و بدون هیچ استرسی از محیط ناامن جامعه ای که توش زندگی می کنم، توی یه جامعه کوچیک که کمی امن تره بمیرم.
پی نوشت: از دوستان زیر رسما برای شرکت در این بازی دعوت می کنم:
یکی از همین آرش ها، ستاره، خانم زیگزاگ، امیرکیهان، گنجیشکک اشی مشی، ؟، امید همشهریم، حسین (بین خودمون بمونه...)، پونه، ندا.ح، خانوم نقطه، هانی، اون یکی حسین، سعید، مهتاب، گلاره، حامد گذشته ها، افسانه، آنتیگونه، محمد، حسام، علیرضا، شوکا و شکوفه، و هر دوست دیگری که این نوشته رو بخونه (مثلا موسیو گلابی)و دلش بخواد که درباره ش بنویسه...
البته در صورتی که مایل بودید و قبلاً از طرف دوست دیگه ای دعوت نشدید.. وظیفه ما دعوت رسمی بود به صرف شیرینی و چای دارچین!
نوشته شده در
1387,10,08
ساعت
16:34
توسط